تبليغاتX
^**دیوونه ای از بین هزاران**^

^**دیوونه ای از بین هزاران**^

__..)/.._____________..)/..___
¯¯””/(””¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯””/(””¯¯¯
۞۩ஜ═════ஜ۩۩ஜ═════ஜ۩۞
اگر روزی دشمن پیدا کردی بدون در رسیدن به هدفت موفق بودی.
اگر روزی تهدیدت کردن بدون در برابرت ناتوانند.
اگر روزی خیانت دیدی بدون قیمتت بالاست.
اگر روزی ترکت کردند بدون با تو بودن لیاقت میخواد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 22:50  توسط Avid_kalak  | 

یک راهکار که نمیتونم بهش عمل کنم ..............................برام دعا کن که بتونم

اگر همه ی ما آدم ها بتونیم به اولین فکری که تو ذهنمون برای هر کاری که تو زندگیمون پیش میاد فکر کنیم و به فکر دوم عمل کنیم همیشه تو زندگی موفق خواهیم بود

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 22:44  توسط Avid_kalak  | 

Ye ja ye dastan khondam shomaham bekhoonid

داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.

او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.
سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.
ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد
ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم كه مي تواني
- پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ...
لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...





 

و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد ؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟
درباره ي تدبير خدا شك نكنيد . هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 20:8  توسط Avid_kalak  | 

سلام امروز جو گیر شدم گفتم وبلاگ درست کنم

Salam khoobin emrooz tavalode vebloge mane pas khoda ro shokr konid

Bodo bodo biayn mucham konin:D

Migan har kario ba name khoda shooroo konim

               به نام ایزد بخشاینده

ای  نام  تو  بهترین  سر آغاز

 

بی‌نام تو نامه کی کنم باز

ای   یاد  تو    مونس    روانم

 

جز نام تو نیست بر  زبانم

ای کار گشای هر چه هستند

 

نام تو کلید هر چه بستند

ای هیچ خطی نگشته ز  اول

 

بی‌ حجت  نام  تو  مسجل

ای هست کن اساس هستی

 

کوته  ز  درت  دراز  دستی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 19:7  توسط Avid_kalak  |